«این نگهبان نبایستی چنین شغلی را انتخاب می کرد، چون از حیواناتی که نگهداری می کند، خوشش نمی آید.»
این را تیستوی سبز انگشتی در دل بعد از مواجهه با نگهبان باغ وحش می گوید. وای بر ما. پسری کوچک می فهمد باید شغلت را دوست داشته باشی اما ما...
«این نگهبان نبایستی چنین شغلی را انتخاب می کرد، چون از حیواناتی که نگهداری می کند، خوشش نمی آید.»
این را تیستوی سبز انگشتی در دل بعد از مواجهه با نگهبان باغ وحش می گوید. وای بر ما. پسری کوچک می فهمد باید شغلت را دوست داشته باشی اما ما...
هوالحق
نمایه چیست و به چه کاری میآید؟ چرا در صفحات انتهایی کتاب قرار میگیرد؟ اصلاً چه لزومی دارد چند صفحه کتاب به آن اختصاص یابد و چرا ناشران به آن علاقه دارند؟ نمایه چگونه تهیه میشود؟ آیا نمایه انواع دارد؟ نمایه خوب چه خصوصیاتی دارد؟ نمایه بد چه ضرری را متوجه کتاب میکند؟ آیا با نرمافزارهای جدید رایانهای میتوان نمایه ساخت؟ نقش نیروی انسانی در تهیه نمایه چیست؟ چه کسی (نویسنده، ناشر، ویراستار) باید نمایه را تهیه کند؟ چه کسانی بیشترین بهره را از نمایه میبرند؟
پاسخ این پرسشها و دهها پرسش دیگر را امروز (30/1/91) در هماندیشی ویرایش با نام «انواع نمایه و نمایهسازی» از زبان استادان (مرادی و حسنپور و جلالزاده) خواهید شنید. این جلسه نهمین نشست از سلسله هماندیشیهای ویرایش خواهد بود که ساعت چهار و نیم در انتشارات فنی ایران واقع در خیابان میرعماد برگزار خواهد شد.
داشتم دفتری را مرور میکردم، در 11 اردیبهشت سال گذشته نوشته بودم:
...فقط ذهنت را باز کن، دنیا جایزههای خوبی دارد. زود زود. دیگر دیر نمیشود اگر رهایش کنی. آرزوهایت را بگو و رها کن. سفارش بده و منتظر باش و خوش بگذران.
بعضی وقتها چقدر قوی هستیم، نیستیم؟ دوباره قوی می شوم؟
دوستی
همیشه فکر کردهام دوستی یک رود است. گاه دو رود در سرزمینی مشترک به هم میپیوندند و گاه از هم دور میشوند.
تازگیها فهمیدهام اگر سرزمینت پر از رود هم باشد، باز جای خالی یک رود که از تو دور میشود در دلت میماند. فرقی نمیکند پر آب باشد یا کم آب، پیشینهاش به سال بکشد یا روز، مهم این است که لحظاتی به هم پیوند خورده بودید و اکنون دیگر آن گونه نیست. جای خالی رودی که پیش از این سرشار و تازهات میکرد، خراشی میشود بر قلبت. دلت برای رودی که دیگر دوست ندارد در سرزمین تو جاری باشد تنگ می شود و امان از دلتنگی.
هر کجا دوست داری جاری باش و خوش باش. من درس بزرگی از تو آموختم رود عزیز. قانون آزادی نمی گذارد بخواهم تو را در مشت داشته باشم. تو نیز مثل خودم از جنس آبی و از چنگ می گریزی. رها باش و شادمان.
گفت آفتاب باش که هم به زباله میتابد و هم گل.
گفتم: نمی توانم. من رودم، به جایی میریزم که چاله ای باشد.
چنین ندیده بودم! (نه اینکه نباریده بود، من در شمال بزرگ شدهام و در شرق تهران زندگی میکنیم.) بهمن با تمام توان ثابت کرد زمستان از راه رسیده است. خوشحالم که دیشب در غرب تهران به سر بردم و صبح را سپید سپید دیدم. هرچند ترافیک و سه ساعت در راه ماندن خوشایند نبود، به برف و بهمن خوشامد میگویم.