یادداشت روز (مادر)
نظرات ()

سلام .
حالم عالیست اما دلم برایت تنگ .دلم می خواهد مثل آن وقت ها به بوسه های یواشکی ات روی پیشانی ام بیدار شوم .دلم می خواهد چنان بغلت کنم که بگویی :<لوس نشو دختر >.دوست دارم دوباره بخندانمت و تو سعی کنی نخندی ؛که علی بگوید مادرجون نمی خنده تا دندون طلایش معلوم نشه .مادر چند وقت است به دیدنم نیامده ای ؟اصلا یادت هست روزی دلواپس این دختر کوچکت بوده ای ؟چه می گویم تو همیشه حواست به ما هست .همیشه از حال همه خبرم می کنی .اما الان جز از تو و بابا نمی خواهم از کسی چیزی بدانم .
خیالت راحت باشد .دیگر به موقع غذا می خورم .گرسنه نمی مانم که معده ام اذیت شود و شبها بیدار نگهم دارد .دیگر برای صبح بیدار شدن مشکل ندارم .هر چند هنوز دلم می خواهد دستم را بلند کنم  بیایی بکشی بلندم کنی .راستش را بگویم کارم را جوری انتخاب کرده ام که مجبور نباشم صبح خیلی زود از خانه بزنم بیرون .این ها را می گویم که دلواپسم نباشی .

می دانی بهاره چند وقت دیگر به مکه می رود ؟چقدر دلت می خواست .حتما الان خیلی خوشحال می شوی.
همه چیز عالیست اما تورا کم دارم.



کلمات کلیدی :
نویسنده : شکوفه
تاریخ : ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
زمان : ۱:٤٦ ‎ب.ظ


 

شارژ ایرانسل

فال حافظ