یادداشت روز
نظرات ()

امروز را برای خودم زیستم.به تمامی!

 صبح که چشم باز کردم و به ساعت نگاه کردم به ذهنم رسید می شود برای چند دقیقه دیگر هم چشم روی هم گذاشت؛ گذاشتم. چشم که باز کردم، ساعتها گذشته بود!!! برخاستم و...  صفحات صبحگاهی ام را شروع کردم. سه صفحه که تمام شد به خود گفتم حالا که دیروز ننوشتی امروز جبران کن. سه صفحه بعدی هم تمام شد اما هنوز میل نوشتن داشتم!

در حین انجام کارهای  منزل داشتم نوشتن ادامه می دادم که گوشی ام زنگ خورد. قطع و وصل می شد و... دوست شاعری بود که با کلماتش لبریزم کرد. از نزارقبانی گفت و کاظم الساهر و دیوانگی و تفاوت های فرهنگی و شعر و...

 و وای از نزار که همیشه دیوانه ام می کند، تا مرزهای ندیده می برد؛ به شگفتی  می رساند؛ از شوقی کودکانه  پر می شوم. فکر می کنم همسایه ام بهار را می فهمد و همه گنجشکان مهمان سفره منند. دیوار به لبخندم پاسخ می گوید و اگر بخواهم به دریچه ای باز می کند رو به شگفتی...

خوش خوشان شروع به کار نمونه خوانی کردم. البته بعد از به کاغذ نشاندن کلماتی که می تراوید از ذهن بی قرار امروزم... تصمیم گرفتم خانه نمانم و این حال را خوش تر سازم. به خانم عرفان نظر آهاری زنگ زدم و ساعت برنامه اش را پرسیدم. از همین پویایی تهرانست که خوشم می آید، هر روزی که بخواهی برنامه ای هست که لذت ببری. هر چند اولین باری بود که می خواستم به این برنامه بروم؛ اما می دانستم عرفان با حال من جور است.

بعد از کمی نمونه خوانی پا شدم به قصد نماز؛ وضو که گرفتم شعر جاری شد. و چقدر حس خوبی داشتم! شعر گفتن آسوده ام می کند، مخصوصا چند روزی بود که کلنجار  می رفتم و آنچه می آمد راضی ام نمی کرد. نا نوشته رهایشان می کردم تا این یکی که تا نوشته نشد رهایم نکرد و... هنوز جاهایی دارد که آن طور که می خواستم در نیامده است.

به ماجده زنگ زدم تا هم حالش را بعد سفر بپرسم و هم شعر را بخوانم.  صدای خسته اش را شنیدم و نشد... به دوستی دیگر زنگ زدم، شعر را خواندم و خلاص شدم.خوش به حال شعرم که چند پیشنهاد خوب نصیبش شد! محمدرضا لب تاب را نبرده بود. شعر(پست قبلی) را در وب وارد کردم.

در راه به درختان کوچه سلام دادم.تعجب کردم که چنار کی مریض شده و از او خواهش کردم زودتر خوب شود. دلم به حال سطل مکانیزه شهرداری سوخت که مدتهاست دلش برای حمام لک زده است. واگنهای مترو گفتند چقدر حالشان در روزهای رمضان خوش است.

تا پارک فدک راهی نبود. لحظه ای فکر کردم اگر ماشین سوار می شدم رسیده بودم. تا چشمم به انبوه درختها افتاد پشیمان شدم، همین چند قدم هم غنیمتی بود. غرق سبزهای متنوع درختهای یک مجتمع شدم و با غبطه به نیمکت زیر درخت خیره شدم تا خوردم به نرده. هنوز دستم درد می کند! هیچ فکر کرده اید که سبز هیچ درختی شبیه گونه های دیگر درختان نیست؟! با اینکه در شمال بزرگ شده ام هنوز نمی دانم چند جور سبز هست. همین قدر می دانم که سبزهایی هست که دل می برد مثل چشمان سبز عارفه! سبزهایی که با هر وزش بادی یا تغییر ساعت روز رنگ عوض می کنند...

جلسه هنوز شکل رسمی به خود نگرفته بود. رمز گشایی قصه سلیمان بود و چه عالی ! شاید در فرصتی دیگر خلاصه ای از آن را بنویسم. افطار کردیم و خوشی ام را با سرخوشی رفتن به کتاب فروشی که همیشه حالم را دگرگون می کند کامل کردم. اول از همه یک خودکار بنفش برداشتم؛ آخر این چند وقت هرجا که رفتم فقط خودکار یا روان نویس بنفش به چشمم می آمد! انگار به همه یکی یک دانه هدیه داده بودند! رفتم سراغ کتاب ها. چیز خاصی نمی خواستم البته جز "ترس و لرز" کی یه کگور که در جلسه معرفی شده بود. طبق معمول این چند سال محمدرضا جلوی قفسه ها رژه می رفت و می خواست از چشم او به کتابها نگاه کنم. زود عشق نوازی های مولانا از "جلال ستاری" را برداشتم و گفتم دست از این کار بردارد چون بعد از این می خواهم برای خودم کتاب بخرم! کتابی هم از نزار برداشتم و کتاب سوم. اما ترس و لرز پیدا نشد. از کتابفروش کمک خواستم، گفت یکی داریم؛ اما پیدا نشد.

در راه برگشت از میان پارک قدم زدم. همیشه پارک فدک را دوست داشتم و بیش از پارک های دیگر تهران از آن خاطره دارم. اما امشب تصمیم گرفتم فدک بشود پاتوقمان.( بعدا توضیح می دهم) یا هر وقت قرار شد به خود جایزه ای بدهم پارک را هم جزو انتخاب هایم در نظر بگیرم. یا اینکه چقدر جان می دهد برای  خواندن و قرار گذاشتن.

در برگشت سبزها قرمز ها را می خواندم. هر چه باشد چند صفحه خواندن بهتر از نخواندن است. روزهای به این خوبی هم که انگار زمان کش می آید! خیابانمان را که بالا می آمدم خریدی هم کردم. در خانه تا خورش خوشمزه مان آماده شود از نزار خواندم . برای محمدرضا حرف زدم از دید شگفتش به دنیا و به زن. دلم می خواست فرصتی می شد برای شما هم می گفتم. البته کتاب ها را هم آماده کردم تا در وب از نزار بنوبسم اما می دانید... همسرم مرغ آورده بود و...

الان هم گفتم خوب است چند جمله ای بنویسم تا یادم بماند امروز را چه خوش زیستم به تمامی برای خودم. حالا اگر شما دوست داشتید از نزار قبانی بخوانید خب بروید کتابهایش را بخوانید! من می خواهم بروم مرغ ها راکه حتما تا الان آبشان رفته جابه جا کرده و ظرف های شام را بشویم . شاید بعد از آن هم به نمونه خوانی بپردازم تا امروز زود زود تمام نشود!

                                                                              شب خوش.



کلمات کلیدی : خاطره، درخت، عرفان نظر آهاری، نزار قبانی
نویسنده : شکوفه
تاریخ : ۳۱ شهریور ۱۳۸٧
زمان : ٤:٠٧ ‎ق.ظ


 

شارژ ایرانسل

فال حافظ