یادداشت های زن کارمند 2 (شعر)

 

هنوز دلتنگی. حق داری. درد با تو هست و درمان نشده‌. دوست داری بروی نمی‌شود. به کارهایی از صبح تا حالا در اداره کرده‌ای، فکر می‌کنی؛ حاصلش چیست جز حس به  تنگ آمدن و هدر رفتن وقت؟ خب، خودت خواستی، مگر نه؟ مگر آن همه دویدن‌ها، برای رسیدن به ثبات، خواست خودت نبود؟ بله، ولی فکر می‌کردم وقتی کارمند شوم سر ساعت چهار  کارم تمام می‌شود و می‌روم پی زندگی خودم؛ کتاب می‌خوانم، دوستانم را می‌بینم، بهشان تلفن می‌کنم، می‌نویسم، به کارهای منزل می‌رسم بدونِ هول و ولای خرید و مهمون و ...، می‌توانم بالاخره برم باشگاه، رانندگی یاد بگیرم، به دانشگاه فکر کنم و برای منی که عاشق کلاس‌رفتنم تعطیلی بعد از ساعت چهار یعنی چند قدم تا بهشت. از همه مهم‌تر می‌توانم بنویسم، حالا فرقی نمی‌کند چی، شعر یا نقد، برا کسی یا نشریه‌ای بنویسم یا همین‌طوری برا دلم. اما دریغ. از وقتی کارمند شدم، یک شعر درست ‌و حسابی هم نگفته‌ام. چرا گفته‌ام اما نیمه‌کاره، در حد طرح. می‌آید و می‌رود. لحظه‌ای است شعر. آنی. اگر درنیابی‌اش معلوم نیست چقدر با تو بماند. گاهی قهر می‌کند و می‌رود. گاهی تا سروده نشود، دست از سرت برنمی‌دارد. هی توی ذهنت وول می‌خورد و سیخ می‌زند که مرا بنویس. این جور وقت‌ها حالی پیدا می‌کنم، مثل بالا آوردن. جوری که دوست داری زودتر بالا بیاوری و خلاص شوی. دلت می‌پیچد به‌هم. سنگینی. حوصله‌ات کوتاه می‌شود. گویی کسالت داری. کلافه می‌شوی. مدام دوست داری بروی توالت و خلاص شوی. از شعر شرمنده‌ام که این طور می‌گویم. حق‌ دارد ناراحت شود، چون همیشه هم این طور نیست. راستش بعضی آن را به زایمان تشبیه می‌‌کنند. خب، شاید. اما من که هنوز مادر نشده‌ام تا بدانم. ولی در این حس با آن‌ها مشترکم که حاصلش را دوست دارم. حس رهایی و آرامش. انگار خلاص می‌شوی. چیزی که به تو چسبیده بود حالا در هیئت موجودی مجزا راه می‌رود و تو تماشایش می‌کنی. شاید خیلی دوست‌داشتنی نباشد، اما کار توست. خلاقیت توست. حرف توست. اندیشه توست. هرچه باشد و نباشد نتیجه تلاش توست. پس دوستش خواهی داشت، هرچند ایراد داشته باشد. از پوست و خون توست. از جنس خودت.

 گاهی هم شعر این قدر اذیت نمی‌کند. و آن زمانی است که سرشاری. پری از حس، کلمه، اندیشه، بودن و توانستن. سرشاری، چون کتاب خوانده‌ای؛ شعر، داستان، رمان، فلسفه، روانشناسی یا حتی متون علمی صرف. برای پر کردن ظرف روح من، همیشه، خواندن مهم‌تر از چه چیز خواندن بوده است. سرشاری از نور، روشنی، شادمانی بی‌دلیل یا حزن. حزن برای من اندوهی است دوست‌داشتنی. نوعی غم خوب، غمی که زلالت می‌کند. و از زلالی‌ات شعر خواهد تراوید. سرشاری چون به خواسته‌های روحت پاسخ گفته‌ای؛ دوستانت را دیده‌ای، سفر رفته‌ای، در طبیعت گشته‌ای، به حرف‌های استادی گوش سپرده‌ای که تو را به پرواز روح می‌رساند، در کلاسی خوب شرکت کرده‌ای، و ....هر کسی بهتر می‌داند چه چیز روحش را پر می‌کند. گاهی با نیم‌ساعت قدم زدن در کتابفروشی کوک می‌شوم، یا دیدن فیلمی خوب که ساعت‌ها مرا به  تفکر وادارد، یا خیره شدن به درخت‌ (راستش بعضی وقت‌ها آن‌قدر دلم را از کف می‌‌دهم که می‌روم و بغلش می‌کنم.)، شنیدن بعضی موسیقی‌ها بخصوص اگر زنده باشد، و پیاده‌روی. و از پیاده‌روی بیش‌تر خواهم نوشت، به‌زودی.

 

/ 19 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سطرگریه

[گل][گل][گل]

رامک

همه چیز یک طرف اینکه از علایم نگارشی درست استفاده می کنی یک طرف دیگه. دستت درد نکنه

لیلی

سلام خسته نباشی.نمی دونم تو کدوم اداره کار می کنید با توجه به نوشته هاتون حدس می زنم کانون پرورش فکری باشه. درسته/

اكرم

ببين عزيزم زياد غصه نخور. اگه آدم استعدادي در زمينه‌اي داشته باشه فكر كنم ديگه تا 25 سالگي يه چيزي ازش دراومده. اگه اينطور نيست يعني همچين استعدادي وجود نداره. من دهاتي و ركم! ببخشيد. بي‌خيال اين چيزا بشو و زندگي كن! من خودمم (شايد به خاطر چندتا كتاب كه خونده بودم) فكر مي‌كردم لابد اگه اينقدر گرفتار و در حال جنگ نبودم يه چيزي مي‌شدم اما حالا فكر مي‌كنم نه بابا از اين خبرا نبوده. بنابراين با كمال صفا آب طالبي مي‌خورم و فيلم نگاه مي‌كنم و كارهاي روزمره رو بدون نق و جر انجام مي‌دم. چه مي‌دونم شايدم حاليم نيست چه بلايي سرم اومده!!!

نیایش

عیدتون مبارک ! همیشه بر فراز باشید![قلب]

سمانه

سلام خدا قوت منتظر ادامه نوشته هاتون هستم سلامت و موفق باشید