خبر (آزما)

کارلوس فوئنتس پناه من بود. وقتی «لائورادیاس »
را م یخواندم ، متوجه دور و برم نبودم. پیش آمده
بود که بارها صدایم زده بودند و نش ?? نیده بودم.
آن ق ?? در ش ?? خصی تهای فض ?? ای داس ?? تان جان
م یگرفتن ?? د که بتوانم س ?? خت یهای آن روزگار را
ت ?? اب بیاورم. مادرم س ?? رطان داش ?? ت و خانواده
در ح ?? ال از ه ?? م گس ?? یختن ب ?? ود. اس ?? تیصال و
درمانده گ ?? یِ دیدنِ درد و رن ?? ج مادر یک طرف،
ناتوانی در حل آش ?? فته گی خانواده طرفی دیگر.
از این که برای کاستن از درد یا آشفته گی کاری
از دس ?? تم برنم یآمد، اندوهی عمی ?? ق به وجودم
چن ?? گ م یانداخ ?? ت. لائورادی ?? اس و رما نهایی
از این دس ?? ت کمکم کردند ت ?? ا دنیاهای دیگر را
بشناس ?? م و با خل قوخوی مردمانی دیگر آش ?? نا
ش ?? وم و از همه مه مت ?? ر الگوهایی برای زنده گی
خودم بسازم. الگوهایی از شخصی تهای محکم
و متفاوت، آد مهایی آزاد و آزاداندیش. همچنین،
خانواد ههایی که با مش ?? کلات دست و پنجه نرم
م یکردند، اما سعی داشتند همچنان با هم بمانند.
این را از لائورادی ?? اس آموختم: «یک روز عصر
ت ?? وی بالکن کوچک مش ?? رف به آبنیدا س ?? ونورا
نشسته بود. چند تا صندلی دیگر به آن جا آورد و
پنجمی را هم برای خودش گذاشت وسط. کمی
بعد خاله «ماریا دولااو » پاکشِان آمد و ه نه نکنان
کنارش نشست. بعد لوپس گرین آمد، از اتحادیه،
و آ نها را که دید کنارش ?? ان نشس ?? ت. مدتی بعد
پس ?? رها از مدرسه رسیدند، ش ?? رایط را غیرعادی
دیدن ?? د و دو صندلی باق یمان ?? ده را در دو طرف
اش ?? غال کردند. لائورا به خودش گفت، مادرشان
نیس ?? ت که آ نها را دور هم جمع م یکند، زمان و
مکان ما را به هم م یخواند. » )ص 380 - 381 (
از این قس ?? مت رمان آموختم جمع ش ?? دن دور
هم دیگ ?? ر م یتواند تا چه اندازه مس ?? ائل را حل
کند. فوئنتس در صفحه ی 227 م ینویسد: «شام
سروقت همه ی خانواده را دور هم جمع م یکرد. »
در زنده گ ی ش ?? خص یام هر گاه خواستم پیش از
رسیدن همس ?? رم غذا بخورم، علاوه بر آن چه از
لائورادیاس آموختم، یاد عصرهایی م یافتادم که
مادرم وقتی روی س ?? فره ی کوچکش نان و پنیر
یا گوجه و خیاری خردش ?? ده م یگذاش ?? ت، همه
دورش جمع م یش ?? دیم و ل ?? ذت تازه گی غذا با
طعم خوش مهربانی و همبس ?? ته گی خانواده گی
م یآمیخ ?? ت و اگر کدورتی ه ?? م بینمان بود رفع
م یش ?? د. از لائورا آموختم اگر خانواد هها، منظم
و در وقت ?? ی خاص، دور هم جمع ش ?? وند، حالا
به بهانه ی عصرانه باش ?? د یا چایی ساده، بسیاری
از مسایل ش ?? ان حل م یشود. دس ?? تکم بسیاری
از مس ?? ایلی که از ارتباط نش ?? أت م یگیرد. ]...[«
در عص ?? ری ک ?? ه دور ه ?? م جمع ش ?? ده بودند و
در آفتاب پَ ?? ر در هی مکزی ?? ک، روبروی قلع هی
چاپولت هپ ?? ک و آتشفش ?? ا نها نشس ?? تند و گفتند،
آخرش دور هم جمع ش ?? دیم. » )ص 383 (. از این
بابت به لائورا مدیونم. چون در آن عصر باجرأت
جلوی خانواد هاش اعتراف کرد: «]...[ برگشتم تا
پناهی داش ?? ته باش ?? م. حس م یکردم رها شد هام.
نم یخواهم مرا ببخش ?? ید. از ش ?? ما م یخواهم که
در س نوس ?? ال خودتان درک کنی ?? د که زنده گی
آس ?? ان نیست، که هم همان اش ?? تباهاتی م یکنیم و
آ نهایی را که دوست داریم از خود م یرنجانیم.
زیرا خودمان را بیشتر از هم هچیز دوست داریم،
از جمله شخصی که مارا درل حظ های خاص سرشار
از لذت م یکند. هر کدام از شما، وقتش که برسد
دنبال راه و زنده گی خودتان می روید، نه راهی
که پدرتان یا من خواسته ایم. وقتی به آن مرحله
رس ?? یدید دربار هی من فکر کنید. مرا ببخشید. »
)همان(. شاید در آن موقع فکر م یکردم خیانت
در جامعه ی ما کمتر پدید م یآید، اما این روزها
می بینیم رواب ?? ط مثلث ?? ی در خانواده های ایرانی
با گس ?? ترش «فارس ?? ی وان » و «جم کلاسیک » و
امثاله ?? م روزب هروز بیش ?? تر رواج می یابد. به نظر
م یرس ?? د فش ?? ار و هجمه ی این ش ?? بک هها زیاد
است، اما نباید از نظر دور داشت که حتماً نهاد
خانواده ی ایرانی در دستگاه خود دچار مشکلی
ش ?? ده که راه نفوذ این ش ?? بکه ها به آن ها هموار
شده است.
در رمان لائورادیاس شباهت زیادی بین جنبه های
مرد س ?? الارانه ی برخی از خانواده های مکزیکی
و ایرانی دیده م یش ?? ود: «بمان توی خانه زن، از
هما نجا شروع کن. به خانه که برسی انگار کلی
کمک کرد های. بهتر از این اس ?? ت که بیایی توی
این محل ههای خراب و به آد مهایی کمک کنی که
قَ ?? درَت را نم یدانند و اعصابت را خرد م یکنند.
کار را بگ ?? ذار ب ?? رای م ?? ن. این کار تو نیس ?? ت »
)ص 168 ( و مثالی دیگر: «کی از کار ز نها سر در
م یآورد؟ فکر کوتاه دارند و موی بلند » )ص 170 (.
با ای ?? ن همه ی مردان جامعه ی م ?? ا باید بیاموزند
که زنده گی مش ?? ترک بر مبنای برابری اس ?? ت که
پایدار م یماند، وگرنه هی ?? چ قانون و حکمی در
مقابل احس ?? اسِ زن و رفت ?? ار در پی آن توجیهی
نخواهد داشت: «او کنیز معبدی بود به اسم خوان
فرانسیسکو لوپس گرین و از شوهرش خواست
که لیاقت فداکاری زنش را داشته باشد. اما معبد
جایی برای مراس ?? م تکراری است.آن چه تکرار
شکوفه صمدی
12 شماره 88
نیمه خرداد 91
م یش ?? ود ملا لآور خواهد شد، مگر آن که ایمان
به دادش برسد » )ص 170 (. اگر این نگاه مردسالار
به حاکمیت خود ادامه دهد زن م یماند و پوستی
تهی: «ش ?? وهرش او را پس زده بود، قولی را که
داده بود عملی نکرد که هم هچیزشان با هم باشد،
در فراش مش ?? ترک، پدر و م ?? ادری کردن، یکی
شدن در کار، در آن بخش که زنده گ یشان را هر
روز م یبلعید درست مثل بچ ههایی که تک ههایی
از پرتق ?? ال را م یخورند و باقی را تغییر م یدهند
و به ذراتی تبدیل م یکنند که س ?? رانجام پوس ?? تی
خال ?? ی م یماند که باید دور بین ?? دازی » )ص 174 (.
حقیقت این اس ?? ت که بس ?? یاری از مردها، شاید
ب هس ?? بب تربی ?? ت س ?? نتی، از تبعات رفت ?? ار خود
ناآگاه هس ?? تند: «مردها نم یفهمند که سیلی زدن
به صورت زن چه معنایی دارد، اهانتی آش ?? کار،
جرم ?? ی بد، جبن، صدمه ب ?? ه زیبایی صورت که
ه ?? ر زنی در چهر هاش حف ?? ظ م یکند » )ص 218 (.
شاید هم نم یدانند: «خشونت خشونت م یآورد »
)ص 626 (. ی ?? ا جامعه باید برای تعدیل س ?? لطه ی
تفکر مردانه اقدام کند، یا زن م یماند و کس ?? الت
و روزمره گ ?? ی: «گاهی حس م یکرد زنده گ یاش
مثل چهار فصل است با این تفاوت که تابستان و
زمستان ندارد » )ص 202 (. در این صورت اگر زنی
مانند لائورادیاس خوددار باش ?? د: «اندوه زن فقط
ان ?? دوه زن م یماند » )ص 204 (. ول ?? ی اگر خوددار
نباشد نیاز به درد دل کردن، زمین های برای بطالت
و خال هزن کباز یها فراهم خواهد کرد.
از اش ?? تباهات دیگر این اس ?? ت که فکر م یکنند
اگر زنده گی با عشق آغاز شود، با همان خوشیِ
ادامه خواهد داشت؛ افسوس که این خیالی خام
اس ?? ت، چرا که: «دو نف ?? ر نم یتوانند همدیگر را
برای همیشه دوس ?? ت بدارند. زیرا روح دو نفر
هیچ وقت برابر نیس ?? ت. لحظ ?? های پیش م یآمد
ک ?? ه یکی ش ?? دن ما را در جذب ?? ه ای فرو می برد،
تعادلی بین دو نفر که متأس ?? فانه شهودی است
یعنی سرانجام یکی شان تعادل را به هم م یزند »
)ص 292 - 293 (. از س ?? ویی عش ?? ق می تواند نهان
بمان ?? د: «عش ?? ق برادرانه مردانه اس ?? ت و گاه تا
زمان مرگ طول م یکش ?? د تا رخ نشان دهد و به
صورت عشق، محبت و مهربانی خود را بنماید »
)ص 478 (. فوئنتس به ما می گوید چه مرد ایرانی
و چ ?? ه مکزیکی باید «یاد بگیرد که بین نیازهای
زن به عش ?? ق و تردید او در عشق مرزی وجود
دارد » )ص 228 (. زن هم باید یاد بگیرد در دنیای
جدید لازم اس ?? ت تغییر کند، خودش را بیش ?? تر
باور کند و چهر های جدید برای خود بسازد.
علاوه بر ای نها، از فوئنتس آموختم لازم اس ?? ت
پذیرش بالایی وجود داش ?? ته باش ?? د تا افراد «در
خانواده ای باش ?? ند که دروغ و دغل راه نداش ?? ته
فقط توی خانه نجات پیدا م یکنیم. تنها
کسانی زنده م یمانند که توی خانه بند
م یشوند. بیرون از خانه، پروان ههای در
جس توجوی نور، م یسوزند و م یمیرند.
باش ?? د » )ص 283 (. معمولاً این نق ?? ش را زن بهتر
م یتواند ایفا کند و به افراد بیاموزد با سه لگیری و
پذیرش است که صداقت همچنان ارزش م یماند.
« در هر خان ?? های میدا نهای جاذب ?? های به قوت
جاذبه ی ستارگان هس ?? ت – که نم یافتند، دقیقاً
ب ?? ه ای ?? ن دلیل ک ?? ه بعض یها دیگ ?? ری را جذب
م یکنند، به هم تکیه م یزنند، یکپارچه گی خود
را حفظ م یکنند و ب ?? ا وجود نیروی قدرتمند و
مقاوم تناپذی ?? ر از آغاز )اگر آغازی در کار بوده
باشد( تا پایان )اگر واقعا پایانی در کار باشد( در
کنار هم م یمانند » )ص 401 – 402 (.
درس متفاوت ?? ی در این کتاب هس ?? ت که هنوز
در ج ?? ای دیگ ?? ری ندیدم: «با ترحم به کس ?? انی
که دوستش ?? ان داریم خیانت م یکنیم » )ص 476 (.
ترحم دو لبه دارد که یکی فرد ترح مش ?? ونده را
می آزارد و دیگری عامل آن را. کس ?? ی که ترحم
م یکند کم کم متوقع خواهد ش ?? د و معمولاً این
توقع پاسخی مشابه دلخوری نخواهد داشت که
ب ?? ه نفع هیچ ی ?? ک از افراد نیس ?? ت. این قدر این
جمله تأویل پذیر اس ?? ت و پرمغز که از نوش ?? تن
همی ?? ن دو جمل ?? ه هم پش ?? یمانم. ه ?? ر مخاطبی
م یتواند تفس ?? یری از این جمله داش ?? ته باش ?? د.
«زیبایی متعلق به کس ?? ی اس ?? ت ک ?? ه آن را در ک
م یکند » )ص 266 (.
و در انتها دوست دارم بگویم من مدیون فوئنتس
هس ?? تم. فوئنتس درباره ی خانواده بسیار به من
آموخت. این را هرگ ?? ز فراموش نم یکنم: «فقط
توی خانه نجات پیدا م یکنیم. تنها کسانی زنده
م یمانن ?? د که توی خان ?? ه بند م یش ?? وند. بیرون
از خان ?? ه، پروان هه ?? ای در جس ?? توجوی ن ?? ور،
م یسوزند و م یمیرند » )ص 484 (.
13 شماره 88
نیمه خرداد 91
فرقی نم یکند کودک باش ?? ی یا بزرگسال، تیستو تو را به دنیای کودکی م یبرد.
منظورم دنیایی اس ?? ت که در آن عش ?? ق ب یآلایش و ب یآرای ?? ه جولان م یدهد و
در سه ?? ای زنده گ ?? ی، هر چند تلخ، به ش ?? یرینی آمیخته م یش ?? ود. تیس ?? توی
سب زانگش ?? تی، از این حیث، شبیه ش ?? ازده کوچولوس ?? ت؛ برای کودکان نوشته
ش ?? ده، اما مفاهیم کتاب مختص ک ?? ودکان یا نوجوانان نیس ?? ت و مخاطب این
مفاهیم فلس ?? فی بزرگسالان هس ?? تند. اگر در کودکی آن را بخوانی هرگز از یاد
نخواه ?? ی برد و در بزرگس ?? الی هم دلت هوایش را م یکند. ش ?? اید هم مثل من
به دنبال تیس ?? توهایی بگردی که کتابی ندارند. وقتی کتاب را خواندی م یتوانی
چشم هایت را ببندی و فکر کنی آیا در زنده گ یات تیستویی سراغ داری یا خیر.
یا مه متر از آن خودت چه قدر تیستووار رفتار کرد های؟
تیس ?? تویی که در کودکی خواندم جلد پالتویی سبزرنگی داشت، طر حهایش از
جوان فالگرن )جواهری( بود. اما تیس ?? تو، سب زانگشتی که سال گذشته با شادی
از دستفروش ?? ی در راس ?? ته ی انقلاب خریدم، جلدی سفید دارد با طرح جلدی
از ابراهیم حقیقی، چاپ س ?? وم اسفند 2536 – همان 1356 خودمان - ، کانون
پرورش فکری کودکان و نوجوانان. امسال تیستوی سبزانگشتی را با جلد سبز
و تصاویر سیامک فرخجسته از نشر ماهی خریدم. با این که تصاویر عوض شده
و معلوم نیست دلیل این تغییر چیست، هنوز خواندن این کتاب حس خوبی را
به خواننده منتقل م یکند. درواقع کتابی اس ?? ت که با خواندنش تمام نم یشود و
م یتوانی بارها و بارها مرورش کنی. م یتوانی به مفاهیمی مثل انضباط، خوبی
و بدی، رابطه ی بدبختی و بدجنسی، عادت، رازداری، جنگ و صلح، مرگ، و
حتی اسامی بچ هها فکر کنی.
تیس ?? توی موطلایی با چشمان سبز نماد ش ?? خصیتی متفاوت است. این تفاوت
وقتی بر دیگران آشکار م یشود که معلمش پس از گذشت فقط 3 روز، حاضر
نم یش ?? ود تیستو را به مدرسه راه بدهد. همه ی اهالی منزل از آقای پدر و خانم
مادر گرفته تا مس ?? تخدمان و حتی اس بهای اصیل سر خرنگ از تفاوت تیستو
با دیگران ناراحت بودند، تا این که آقای پدر را هحلی پیدا م یکند: «تیستو توی
مدرس ?? ه دیگر هیچ چیز یاد نم یگیرد. اصلاَ نباید به مدرس ?? ه برود. این کتا بها
هس ?? تند که تیستو را به خواب م یبرند. چون تیستو مثل دیگران نیست، با نگاه
کردن به چیزها درس ?? ش را یاد خواهد گرفت. ما هر چیز را که به رش ?? د تیستو
کمک کند یادش م یدهیم. زنده گ ی بزر گترین مدرس های است که وجود دارد »
)ص 35 (. نکته ی در خور توجه این اس ?? ت که مادر تیستو نه تنها با این تصمیم
موافقت م یکند، افس ?? وس م یخورد که بچه ی دیگری ندارد تا او را هم با این
روش جدیدِ تربیتی بزرگ کند. با این تصمیم تیس ?? تو هر روز را با آدم بزرگی
م یگذران ?? د تا در سهایی را بیاموزد که والدینش ضروری م یدانند. روز اول در
باغ م یگذرد و اس ?? تعداد سبزکننده گیِ انگشتان تیستو بر باغبان آشکار م یشود.
بقیه ی داس ?? تان ماجراهایی است که تیستو با این انگشتانِ سحرآمیز م یآفریند.
در لاب هلای این ماجراها، طنزی ساده و شگفت پ اب هپای روانی و ساده گی قصه و
زبان آن پیش م یرود. طنزی که حاصل یک جور دیگر دیدن است: «به کشیش
گفتند که اسمش فرانسوا باتیس ?? ت است ... بلافاصله بعد از این جریان، اتفاق
عجیبی افتاد. آد مبزر گها انگار قادر نبودند اسمی را که خودشان روی آن پسر
کوچولو گذاشته بودند به زبان بیاورند، و او را تیستو صدا کردند. م یگویند این
اتفاق خیلی هم نادر نیست... این م یرساند که آد مبزر گها واقعاً اسم ما بچ هها
را ب هدرستی نم یدانند » )ص 11 و 12 (.
در ص 46 وقتی آقای ترونادیس- نماد آد مبزر گهای منضبط- از تیس ?? تو که
تازه از نرد هها س ?? ر خ ?? ورده خواهش م یکند دوباره از پل هه ?? ا پایی ن بیاید، این
طنز دیده م یش ?? ود: «تیس ?? تو با وجود این که م یدانس ?? ت حالا که پایین آمده،
بیهوده است که دوباره بالا برود و باز دوباره پایین بیاید، فرمانبرداری کرد. » در
ادامه، نظر تیس ?? تو را درباره ی مه مترین چیز در ش ?? هر جویا م یشود و او پاسخ
م یدهد گل و گیاه. وقتی آقای ترونادیس نظم و ترتیب را مه متر م یداند، تیستو
م یاندیشد حتمآَ او «درست م یگوید، ولی چرا این همه داد م یزند؟ راستی به
خاطر نظم و ترتیب باید این همه سر و صدا به راه انداخت؟ » )ص 47 (.
نویسنده این طنز شیرین را در همه جای کتاب آورده است:
«با این که انواع و تعداد گ لها واقعا غیرقاب لشمارش است با این همه فقط سه
نوع گیا هشناس وجود دارد: گیا هشناس برجسته، گیا هشناس مشهور و گیا هشناس
غیرمشهور » )ص 60 (.
یا در جای دیگر:
«آد مبزر گها هوس غریبی دارند که چیزهای ش ?? ر حندادنی را ش ?? رح بدهند! از
تمام چیزهایی که غافلگیرش ?? ان کند ناراحت م یش ?? وند، و از لحظ های که چیز
تاز های در دنیا کشف شود یا به وجود بیاید، کلی سعی م یکنند تا ثابت کنند این
چیزِ تازه تازگی ندارد و قبلاَ هم آن را م یشناخت هاند » )ص 59 (.
کتاب این نویسنده ی فرانسوی پر از تشبی هها و تعری فهای خاص است:
«ناراحتی فکرِ غص هآوری اس ?? ت که از وقتی آدم از خواب بیدار م یشود به سر
آدم م یزن ?? د و تمام روز توی کل ?? ه ی آدم همی نطور م یماند. ناراحتی هر کاری
م یکند تا س ?? رانجام بتواند به اتا قها راه پیدا کند: با باد جفت م یش ?? ود، یا میان
بر گها م یرود، یا با اس ?? ب روی آواز پرنده گان چهار نعل م یتازد و تمام طول
سی مها را طی م یکند » )ص 31 (.
کتا برای صل ح شکوفه صمدی
از این پس در این صفحات به کتاب های خوبی می پردازیم که سال ها پیش
ی ?? ا حتی همین اواخر چاپ ش ?? ده اند و در هیاهوی ن ?? ام های معروف تر و
جلدهای رنگارنگ تر دیده نشده اند. هم هی ما اگر کمی در ذهنمان جستجو
کنیم نام تعدادی از این کتاب ها را پیدا می کنیم. بد نیس ?? ت اگر حاصل این
جس ?? تجو را با هم به شراکت بگذاریم. این راه را با یک کتاب خوب کودک
و نوجوان آغاز می کنیم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
کتاب های از یاد رفته
نگاه
48 شماره 88
نیمه خرداد 91
«بدبختی در نظر تیس ?? تو به مرغی س ?? یاه و وحشتناک ش ?? بیه بود، با چش مهای
ترسناک و نوک سرکج و با لهایی به بزرگی دنیا، که دائم از زیربالش جوج ههای
زش ?? تی بیرون م یآمدند. ی ?? ک جوجه دزد بود، یک جوج ?? ه جی ببر بود، یک
جوجه گاوصندو قس ?? ورا خکن بود. یک جوجه همیشه مست بود و توی نهرها
م یافتاد. یک جوجه ی رذل بود و همیش ?? ه آماده برای کارهای بد.یک جوجه ی
جنایتکار بود که کارد یا اسلحه داشت. یک جوجه هم شورشی بود که حتما از
همه ی ای نها بدتر بود... » )ص 68 (.
گه گاه تشبی ههای تیستو باعلاقه ی او به گل و گیاه در هم م یآمیزد:
تیستو درباره ی جنگ هم با سبیلو، باغبانی که نماد کودکی و حمایت و محافظ
طبیعت است، صحبت م یکند که معتقد است توی هر جنگی، هر کس چیزی
از دست م یدهد و هم با آقای ترونادیس، محرم اسرار پدر، که فکر م یکند با هر
جنگ باید دو برابر همیشه کار کنند. او به سؤالی اساسی م یرسد: «پس جنگ
ی کجور گیاه بس ?? یار زشت است که روی کره ی رومیزی م یروید... راستی، با
چه گیاهی م یشود به جنگِ جنگ رفت؟ » )ص 100 (.
ب هراستی با خواندن تیستو م یتوان در چارچوب مفاهیم انسانی به جنگ نگاه کرد:
«چیزی که تیستو از جنگ م یفهمید این بود که جنگ چیز خوبی نیست. چون
خیلی آهس ?? ته دربار هاش حرف م یزدن ?? د. حس کرده بود که جنگ یا باید چیز
زشتی باشد یا یک نوع بیماری مخصوص آد مبزر گها؛ بیمار یای شاید بدتر از
مستی، وحشتنا کتر از فقر و خطرنا کتر از آد مکشی » )ص 93 (.
«تیستو اصلاً ترسو نبود. ولی فکری که درباره ی جنگ کرده بود، هیچ ربطی به
جرئت یا ترس نداشت، یک فکر تحم لناپذیر بود، فقط همین » )همان(.
«آدم توی جنگ کشورش را، مثل یک دستمال، از دست م یدهد! » )ص 95 (.
«آقای پدر مرد خوبی بود - این را قبلاَ هم به شما گفته بودم- خوب بود، اما
در ضم ?? ن تاجر توپ هم بود. در نظر اول این دو تا با هم جور در نم یآمد: او
پس ?? رش را م یپرستید، ولی توپ هم م یس ?? اخت تا بچ ههای دیگران را ب یپدر
کند! این وضع همیشه هست، ولی آدم ک متر متوجه م یشود » )ص 121 (.
« مردن که جنگ نم یخواهد. جنگ ی کجور مردن اضافی است » )ص 128 (.
به گفته ی دکتر آلن جاش : «این کتاب دریچ های است به دنیایی از صلح ». تیستو
س ?? عی م یکند با رویاندن گ لها خوبی، سلامت، دوستی و صلح را برای دنیا به
ارمغان بیاورد. «من چیز بسیار عجیبی کشف کرد هام: گ لها جلوی آمدن بد یها
را م یگیرند » )ص 63 (. ش ?? اید مه مترین پیام تیستو این باشد: «فکر م یکنم دنیا
م یتواند بهتر از این که هست بشود » ) ص 85 (.
تیستو افکار زیبای دیگری هم دارد، که هر کدامشان م یتواند درونمایه شعری
یا داستانی باشد:
زیبا بودن یک چیز طبیعی اس ?? ت، در حالی که زشتی برای او نه طبیعی بود و
نه عادلانه )ص 16 (.
اگر زندان قشن گتر از این بود، شاید زندان یها دیگر میلی به فرار نداشتند )ص 49 (.
چرا بای ?? د زندان یهای بدبخت را به آن ریخت و قیافه دربیاورند؟ مطمئنم که
به این ترتیب، آ نها هرگز بهتر نم یش ?? وند. اگر مرا که کار بدی نکرد هام آ نجا
زندانی کنند، آدم خیلی بدجنسی از آب د رم یآیم )ص 52 (.
بدبختی در خان ههای کوچک مردم فقیر زنده گ ی م یکند]...[راستی بدبختی آدم
را بدجنس هم م یکند؟ )ص 67 و 66 (.
عل ?? م طب برای یک آدم غص هدار کار مهمی نم یتواند انجام دهد. فهمیدم که
برای معالجه شدن باید شوق زنده گی وجود داشته باشد. راستی دکتر، قرصی
وجود ندارد که امید بیاورد؟ )ص 78 (.
هر چند دراواخر داس ?? تان، از زبان ژیمناس ?? تیک، اسب تیس ?? تو، م یشنویم: «تو
کشف کردی که مرگ تنها بدبخت یای است که گ لها نم یتوانند جلوی آمدنش
را بگیرند » )ص 132 (؛ اما تیس ?? تو راهی پیدا م یکند که به آسمان برود تا سبیلو
را پیدا کند و برای اس ?? بش س ?? تار های کوچک بیاورد. تیس ?? تو به جایی م یرود
که به گفته ی دروئون، حتی نویس ?? نده ها هم چی ?? زی از آن نم یدانند. کتاب با
جمله ی «تیستو یک فرشته بود! » تمام م یشود. جمل های که من دوستش ندارم.
حقیقت این اس ?? ت که چرا نیاید تیستو انسان باشد؟ اصلاَ اگر تیستو را فرشته
بدانیم این همه تفاوت و تلاش ?? ش برای خوبی دیگر زیبا نخواهد بود. به قول
«آن شرلی » آدم باید بتواند شرور باشد و شرارت نکند. با این همه، ترجمه ی
خوب و روان لیلی گلس ?? تان - که در چاپ اخیر ویرایش هم شده، اما معلوم
نیس ?? ت چه کس ?? ی و چه زمانی دس ?? ت به این کار زده- نقاش یهای خوب و
متناس ?? ب با حال و هوا و گروه س ?? نی – هر چند متفاوت در هر دوره که دلیل
آن هم در هیچ جا ذکر نش ?? ده- با این مفاهیم مثبت و آرمانی و دیگراندیش ?? انه
این کتاب را در ردیف کتا بهای دوس تداشتنی قرار م یدهد. کتابی که به رغم
همه ی ارز شهایش آن گونه که باید و شاید در متن جامعه رواج ندارد. کتابی
که مخصوصا در روزگار ماجامعه برای تلطیف شدن به آن احتیاج دارد.
سؤال این است چرا کانون در تجدید کتابی به این خوبی و زیبایی با مفاهیمی
بالابرنده و فلس ?? فی قصور کرده اس ?? ت؟ باز جای شکرش باقی است که نشر
ماهی در دهه ی 80 امتیاز آن را از کانون خرید و در شکلی نو و با صفح هبندی
و حروفی بهتر در س ?? ال 1383 ، و در س ?? ال 1390 چاپ بعدی آن را به بازار
عرضه کرد.
49 شماره 88
نیمه خرداد 91

/ 7 نظر / 38 بازدید
ندا

ســـــــلام آپ هـــستم تشريف بياريد موفـــق باشيد

احمدی

سلام .اعیاد شعبانیه بر شما مبارک ! خب پس شما هم اهل کتابید ! چه خوب . پس چرا کتاب مرا نمی خوانید ؟ !

سيف

این مربعات چیه؟ شکلی ست جدید از نوشتن...؟[نیشخند]

نیایش

دست مریزاد بانو ! اما فونتش مشکل داشت و خواندنش را دشوار می کرد لطفا...![قلب]

آرمین

با تو بوده ام ، همیشه و در همه جا با تو نفس کشیده ام ، با چشمان تو دیده ام مرا از تو گریزی نیست چنانکه جسم را از روح و زمین را از آسمان و درخت را از آفتاب تو دلیل من برای حیات بودی و هستی و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام علت بودن من تو هستی پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است همیشه با تو ------------------ زیبابود یه سر هم به من بزن

احمدی

سلام .خوب بود کتاب مرا هم می دیدی! ماه من ! ماه تابان من ! بی تو بهار جاویدرا باور نمی کردم . هنوز درختان به همان زیبائی اند. هنوز برگ ها می درخشند . هنوز گل ها باز می شوند و هنوز ضیافت درخت گیلاس باقیست ... خوش آمدی به مهمانی من ! راستی تو مهمان منی یا من مهمان تو؟! یا هردو مهمان اوئیم ؟! چشمهایم در شوق دیدار تو بود

جليل حزبه

سلام با عرض ادب... كارهاي بسيار جالبي ارائه داده ايد. با آروزي توفيق[گل]