یادداشتهای زن کارمند3

 

12/4/90

به دنبال کتاب‌های کودک و نوجوان و منابع ادبی کانون برای دوستم می‌گشتم که قرار بود مربی ادبی کانون پرورش فکری شود که چند تا کتاب کودک دیدم. خواستم کتاب آب یعنی: ماهی را هم برایش بفرستم که چشمم به صفحۀ اولش افتاد. زمانی عادت داشتم در صفحۀ اول هر کتابی که می‌خرم، جمله یا عبارتی یادداشت کنم. چیزی از حال و هوای آن روز، چیزی که باعث شد آن کتاب را بخرم، چیزی که در درونم می‌گذشت، مناسبت‌های بیرونی، کسی که با من بود، مکانی که آن کتاب را خریدم، تاریخ خرید یا...گاهی حتی شعری که همان روزها گفته بودم. تا زمانی که این عادت را حفظ کرده بودم، بیشتر کتاب‌هایم شناسنامه داشتند. یک جورایی منحصربه‌فرد بودند. مال خودم بودند.

به هر حال جملۀ ابتدای کتاب این بود: «اکنون، من بوی آن بهارنارنج‌هایی هستم که در پاییز احساس می‌شود.؛ چیزی عجیب، ناباور، و گویی اجتناب‌ناپذیر. من نمی‌فهمم، اما شگفت، بسیار شگفت، چنانچه بهارنارنج‌های پاییز نگاهت را شیفته می‌سازند. همیشه بهترین اتفاق می‌افتد...5/7/79»

نمی‌دانم چطور می‌توانستم آن قدر تازه باشم و باطراوت، اما چقدر خو‌ب بود. فکر می‌کردم همیشه بهترین اتفاق می‌افتد. راستش را بخواهی هنوز هم همین فکر را می‌کنم. ته دلم هر اتفاقی می‌افتد می‌گویم این بهترین شکل ممکن بود. البته اگر نشانه‌ها را دنبال کنی. اگر در مسیر باشی. اگر بخواهی. اگر ... و این اگرها را می‌توان بسیار ادامه داد.  

.سؤالم این است: چطور می‌توانم دوباره بهارنارنج شوم؟

***

تازگی‌ها به هر تاریخی نگاه می‌کنم شگفت‌زده می‌شوم. مثل اصحاب کهف. انگار زمانی را در این دنیا نبوده‌ام. انگار از خوابی عمیق بیدار شده‌ام و دنیا عوض شده است. باورم نمی‌شود ده یازده سال است که از آن نوشته می‌گذرد. یعنی همان وقتی که وارد دانشگاه شدم. همان وقتی که اولین بار مربی ادبی کانون شدم. همان وقتی که محیط‌ و آدم‌های جدیدی را تجربه کردم. زمانی که نتوانستن در وجودم نبود. فقط کافی بود چیزی را بخواهم تا راهش را پیدا کنم. یازده سال! همیشه در این سال‌ها افتخار کرده‌ام که من آن جور که فکر می‌کنم درست است زندگی کرده‌ام، پس جایی برای پشیمانی نیست. حتی اگر اشتباه کرده باشم. حتی اگر امروز آن‌گونه فکر نکنم. انتخابی کرده‌ایم که باید پای آن بایستیم، مگر نه؟ بهای هر خواسته و انتخابی را باید پرداخت، مگر نه؟

آیا می‌توانم انتخاب‌های جدیدی را برای خود متصور شوم؟

/ 23 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزاد

باز هم سلام منظورم اون نظر خصوصی نبود در مورد همین قسمت بود که برات نوشته بودم تازه عمومی هم بود فکر کنم که به دستت نرسیده به هر حال ممنونم .

یاسین

وای منم کارمندم [نیشخند] اوه ببخشید سلام یادم رفت ...اکس کیوز می [گاوچران]

یاسین

برای منم خیلی پیش اومده که نوشته هایی را دیدم که منو به خاطرات دور و نزدیک برده ....خوب و بد ...بعضی هاشون را دست بد خط من نوشته بود و بعضی هاشون را هم دست خوش خط ... ولی حیف که دیگه اونا فقط خاطرس و بعضی هاشون هم عذاب آور [گریه]

بهنود فلاح

خانم صمدی مامان من هم مث شما اول کتابش را می نویسد. من هم کانونی ام به من سر می زنید؟

ریــــــــــرا

سلام دوست من.... ریــــــــــرا به روزه.... با پرنیان کوچولوی 14ماهه با احترام دعوتی به این جشن.... [گل][گل][گل] [بدرود]

ماجده

سلام[ماچ] انشالله بعد ماه مبارک رمضان می رم تا خدا چی بخواهد . البته پاسپورتم که پیشته بخواهی نخواهی خبر دار می شی.[گل]

مریم

سلام شکوفه خوبم چندوقتی اینترنت و وقت برای خودم نداشتم ممنونم برای همه ی خوبیهات [گل]

بهنود

کانون شماره1(ساری)خیابون مازیار