یادداشت روز

بهروز یاسمی (1348)

بهار با شکوه

حال و روز من بد است، خسته‌­ام از این زمین

از پرنده­ ها بپرس، یا خودت بیا ببین

حال و روز من که هیچ، ماه و سال ما همه

مثل قرن آتش است، مثل عصر قاسطین

می­‌برد امانمان، گریه­‌های بی امان

می‌­شود حراممان، خنده ­های دلنشین

ای فرشته­‌ای که من سال‌های بی شمار

در رهت نشسته­‌ام با بهاری از یقین

کی ز راه می­‌رسد، آن بهار با شکوه

کی جوانه می­‌کند، این نهال نازنین

با زمان بی ارتباط، بر زمین بی اعتنا

خسته­‌ام از این زمان، خسته‌­ام از این زمین

 

از حال و روز من می پرسید اینگونه ام همین. حوصله ندارم، تا بعد.

 

/ 0 نظر / 4 بازدید