یادداشت های زن کارمند1

یادداشت های جدیدم را به محمدرضا تقدیم می کنم و امیدوارم بتوانم به نوشتن منظم آن ادامه دهم.

 

ننوشتن. بله، درست می‌گویی ننوشتن درد بزرگی است. دردی که مثل بیماری مزمنی در تو ریشه می‌کند، بزرگ می‌شود، جای خیلی چیزها را می‌گیرد و کم‌کم به حضورش عادت می‌کنی. یادت می‌رود می‌خواستی بنویسی، می‌خواستی با نوشتن زندگی کنی، می‌خواستی بدون نوشتن روزی را سر نکنی. سعی می‌کنی فراموشش کنی، در روزمرگی پنهانش کنی، لابه‌لای چیزهای کوچک دم‌دستی. موفق هم می‌شوی، اما گاهی در وجودت چنگ می‌‌‌اندازد و درونت را می‌آشوبد. کلافه می‌شوی و وقتی دوستت می‌پرسد: «چه شده؟» جوابی نداری جز بهانه‌هایی کوچک  که خودت خوب می‌دانی دلیل درد تو نیست:

-     مهمان سرزده‌ای که از شهرستان راه افتاده بی‌آنکه تا رسیدنش به تهران خبری بدهد؛ با آنکه می‌داند نه تو و نه همسرت در خانه نیستید و خودتان هم نمی‌دانید ساعت کاری‌تان کی تمام می‌شود؛

-     همکاری حقیر که مدتی است نه‌تنها دیگر از رفتار احمقانه‌اش عصبانی نمی‌شوی، بلکه دلت به حال او و دنیای زشتش می‌سوزد- دنیایی که لازم است دیگران را محکوم کند تا از خودش رضایت داشته باشد؛

-         جسمت که هر وقت دلش بخواهد به تو و خواسته‌هایت کم‌محلی می‌کند و هر وقت بخواهد، بی‌دلیل، تو را از پا می‌اندازد؛

-         بهانه‌های واهی دیگران برای در رفتن از بار مسئولیتی که اگر تو به عهده‌اش می‌گیری جزو وظایفت شمرده می‌شود؛ و...

اما ته دلت می‌دانی این دلتنگی‌های گاه به گاه، عصبانیت‌های نا به جا، سرخوردگی، غر زدن‌ها و رسیدن به حالی که آن را «سگ شدن» می‌نامی دلیلی ندارد جز درد ننوشتن. دردی که با حرف زدن، با تلفن‌های مکرر و طولانی به دوستان خوبت هم، درمان نمی‌شود.

پیش می‌آید ‌بخواهی خودت را درمان کنی: بیشتر از پیش می‌خوانی. سعی می‌کنی از هر فرصتی، ولو کوتاه، استفاده کنی تا بیشتر و بیشتر بخوانی. در تاکسی یا چند لحظه پیش از خارج شدن از منزل مکث می‌کنی تا چند کلمه، فقط چند کلمه، به خوانده‌هایت بیفزایی. بعضی روزها زودتر می‌رسی خانه. به خودت، بلند، اعلام می‌کنی چرا زن باید وقتش را صرف پخت‌و‌پز یا کارهای تکراری خانه‌داری کند. می‌خواهم دیگر برای خودم زندگی کنم، چه اشکالی دارد ظرف‌ها نشسته بماند یا غذای ساده‌تری بخوریم؟

اما چند روز بعد، خسته و کوفته به خانه می‌رسی و می‌بینی دوروبرت چنان شلوغ پلوغ است که آشفته‌ات می‌کند. مگر در این فضا می‌توانی کتاب بخوانی یا بنویسی! خودت را می‌زنی به بیعاری. می‌نشینی به فیلم دیدن. دلت مثل سیر و سرکه می‌جوشد. چیزی مثل خوره به جانت می‌افتد: پاشو اول به این آشفتگی سرو سامان بده. تازه می‌خواهی اجازه دهی فیلم تو را به دنیای خود ببرد که تلفن زنگ می‌زند و عزا می‌گیری: مهمان ناخوانده! حالا از کجا شروع کنی؟ اضطراب همه وجودت را می‌گیرد. دلت می‌خواهد هیچ کاری نکنی. از ظرف‌ها شروع کنی یا جارو بزنی؟ کتاب‌ها و کاغذهایی را که در این مدت پخش‌و‌پلا کرده‌ای چطور جمع کنی تا نخواهی دوباره همه را تفکیک کنی؟ برگه‌های یادداشت نقد چطور با یادداشت‌های شخصی و کار ویرایش قاطی نشود؟ به خودت فحش می‌دهی و جارو می‌کشی. غذا را هم می‌زنی و حالت از خودت به هم می‌خورد. با بالاترین سرعت ممکن ظرف‌ها را می‌شویی. چه زندگی‌ای درست کرده‌ای برای خودت! زنگ می‌زنی به همسرت تا یا برای خرید میوه  یا در تمیز و مرتب کردن خانه کمکت کند. نمی‌تواند. کارش تا دیروقت طول می‌کشد. البته همیشه هم این طور نیست و تو خوب می‌دانی اگر بتواند دریغ نمی‌کند. هرچند هیچ‌وقت آزاری را که تو این‌جور وقت‌ها می‌بینی درک نمی‌کند. نمی‌‌فهمد چرا گاهی شلختگی خانه و زندگی‌ات برایت معضلی بزرگ می‌شود. حس ناتوانی‌ات را جدی نمی‌گیرد. احساس بی‌کفایتی‌ را باور نمی‌کند و می‌گوید از تو بعید است. همین  وضعیت را قبول دارد. فکر می‌کند با ساعت کاری طولانی‌، با علاقه‌های گوناگون، با خاص بودنت این موضوع توجیه می‌شود. می‌گوید سخت نگیر، تو که خانه‌دار نیستی. کارت تمام‌نشده مهمان‌ها می‌رسند و تو نا نداری. تازه باید پذیرایی کنی. تا چای دم بکشد، شکلات و میوه می‌آوری و تا همسرت برسد شام آماده است، اما تازه باید گوجه و خیار و کاهو را بشویی. و امان از شستن کاهو. مدام می‌گویند بیا بنشین، اما چطور؟

موقع شام به خودت می‌گویی دیگر چنین کاری نمی‌کنم. اگر نظافت منزل را به بخش‌های کوچک تقسیم ‌کنم و هر روز یکی دو قسمتش را انجام ‌‌دهم دیگر این قدر عذاب نمی‌کشم. شب به خانه تمیزت نگاه می‌کنی و لذت می‌بری. مصمم می‌شوی که دیگر همین طوری بماند. فکرهایی برایش داری: صبح یک کار، شب یک کار. دفترت را می‌آوری تا ایده‌هایی را که به ذهنت رسیده یادداشت کنی. همسرت خاموشی می‌زند. اعتراض فایده ندارد. حق با اوست. دیروقت است و تو رئیسی داری که دوست دارد قبل از او حاضر باشی و بعد از او از اداره خارج شوی. و تو هنوز موفق نشده‌ای پیش از او در اداره باشی! حداقل اگر سروقت برسی خوب است. کمرت درد می‌کرد و تا دراز  می‌کشی می‌فهمی فقط کمر نیست، پاهایت هم درد می‌کند. آن قدر که نمی‌توانی بخوابی. تصمیم می‌گیری دوش بگیری. هم آسوده می‌شوی و هم امیدوار که شاید درد و خستگی را هم شسته شود و از تو دور. آب گرم حالت را بهتر می‌کند.

صبح، دیر بیدار می‌شوی. غصه‌ات می‌شود. دیشب یادت رفته غذای ظهرت را در ظرف بکشی. نگاهت به هم می‌افتد. دلت نمی‌آید بیدارش کنی. تندتند حاضر می‌شوی. از اضطراب گیج شده‌ای، مدام می‌روی و میآیی. عجله می‌کنی. ظرف از دستت می‌افتد. در ظرف را محکم نکرده بودی و آب خورش کف آشپزخانه راه می‌افتد. هی! نگاهی به ساعت می‌کنی. وای! نه، نمی‌شود تمیزش کرد. باید زودتر راه افتاد. ا می‌شود به شب موکولش کرد.

تا کفشت را بپوشی نگاهت به گلدان های روی جاکفشی می‌افتد. چند روز است بهشان آب نداده‌ای؟ دلت می‌گیرد. چرا موجود زنده‌ای را به خانه‌ دعوت می‌کنی، اما به  آن ‌رسیدگی نمی کنی؟ در را بسته ای و دیگر نمی توانی برگردی.

/ 12 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اكرم

بعله اينجورياس آبجي! تازه هنوز به جاهاي شيرينش نرسيدي! ولي شما نااميد نشو كلا. خيار بخور براي پوستت خوبه!

ماجده

سلام قشنگم تو همه جا هستی نازنینم. چقدر از این یادداشتها خوشم اومد مرسی بسیار عالیه . از این پس فنگ شوی ذهن را راه اندازی خواهیم کرد . این ذهنه که اگه پاک از زوائد بشه خیلی چیزهای قشنگ می شینه توش اون وقته که شکوفه شکوفه است ومن و...خودمونیم. [ماچ]

یک دوست

غزلی در فضائل بی شمار یک شاعر بی ادعا "استاد سید صابر موسوی" تقدیم او که بسیار بزرگتر زمانه ی خود است: ای آسمان ابری بی همزبان دریای بیکرانه آتش به جان صابر ترین تلاقی لبخند و درد! ای خنده ات عیان و سرشکت نهان این "بغض دیر سال تو " اندوه توست دردی ورای حد زمان و مکان عرشی چنان ملائکه الاقربین موسی صفت اسیر در این خاکدان مغرور و سربلند چو کوهی سترگ آرام و دردمند چو آتشفشان یک عمر سر به زیر چنان آبشار یک عمر سربه راه چو رودی روان تنهایی تو درد کمی نیست !! هست؟ تنهایی تو درد کمی نیست ! هان؟ تنهایی تو یک غزل کهنه است هربیت آن به وسعت هفت آسمان در خلوت تو کاش مرا راه بود ای کاش راه بود مرا در جنان هر چند گفتم از تو و از فضل تو یک قطره بود گفتم از آن بیکران اما این خبرم بدم که دوستان می تونن مجموعه غزل بسیار زیبای این شاعر دوست داشتنی رو به نام "بغض دیر سال من" از کتابفروشی انجمن شاعران واقع در خیابان انقلاب پاساژ فروزنده تهیه کنن

ع ع

سلام. زيبا نوشتي. منظورت را نفهميدم! موفق وسرافراز باشي.

Ali Soleiamni

سلام باید خودت اهل خیابان دلم باشی من را نمی فهمند این دختر فراری ها با غزلی به روزم و منتظر نگاه شما . با احترام – علی سلیمانی

کلاغک

آی گفتی درد همه کانونی ها رو یه جا گفتی بیست بیست بود دستت درد نکنه عزیز موفق باشی.

سیف حسین

سلام. نیستم خوب! هنوز اینجام. --------- بوی هدایت میدی....!؟