شعر من

دلتنگ خنده های توام پر نشاط و شور

با گوش های روزه، گلم، هی مگو صبور

صبرم کجاست حوصله ام ته گرفته است

از ازدحام مردم بی درد و پر غرور

بر شیشه های خلوت من تیغ می کشند

تا می مکند شادی روح مرا به زور

لختی بخند تا برسد دست های من

تا آفتاب خنده تو: آبشار نور

بگذار خنده هات رها باشد و عمیق

بگذار بگذریم ز شهر تو بی عبور

 

فواره های خنده تو سرنگون شدند 

در گرگ و میش خاطره هایی که دور دور...

 

                                                                      چهارشنبه 21 مهر 89

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزاد

آفرین، قشنگ بود بود ولی تلخ

amir

سلام دوست خوبم خوبي وبلاگ من و تنهايي هر شب با شعر جديد آپ ميشه شعر امشب التيام منتظر حضور گرم و پرمهرت هستم [گل]

فاطمه شیرافکن

سلام مامی، فردا دارم میرم گرگان. تمام تلاشم برای اینکه قبل از رفتن بیام ببینمتون نافرجام موند. [ناراحت] به امید دیدار هرچه زودتر [ماچ]

مریم

سلام. شکوفه جان !باید بهار بیاد که یکه شکوفه توی وبلاگ ما قدم بذاره ؟! مطالب پست های قبلی را هم خوندم.وقتی میآم، حسابی میآم .

نیایش

از دیشب دایم دلم پیش توئه!

فرزانه رحمانی

سلام خلنم خوبی سرحالی ؟ کجایی ؟ دلم برای فواره ی خنده هات تنگه[گل]

تارا

سلام عزیز دلم شعر قشنگی بود برا من نگفتی؟زبون

رضا ادهميان

بازگشت از آن سوي دنيا مي آئي صورت ات مهتاب را در شمشادها منعكس مي كند از خيابان تاريك مي گذري از اسكله دزدان و سايه ها عبور مي كني بر نسيم نم دار دريا مي نشيني وارد كوچه بن بست مي شوي در مي زني... مي دانم كه تويي مي دانم كه آمده اي چون آبشاران عاشق گيسويت بر صخره هاي شانه مي افتد... سلام مي كني لبخند مي زني و چون هميشه عاشق مي كني... من خواب از چشمانم رخت مي بندد... به تو خيره مي شوم به خواب مي روي... اتاق را ترك مي كنم... از شادي گريه مي كنم! 7 تيرماه 1388